امروز 4, 12, 1390 است . به سایت بسیج دانشجویی دانشگاه پیام نور چناران خوش آمدید.
22, 6, 1390
---
بازدید ها :  1713
دانشجویان جدید الورود

بسم الله الرحمن الرحیم

خوش آمد میگیم به همه دوستان جدیدالورود .

دوستان میتونند با خوندن این مطلب تا حدی شمای کلی ای از دانشگاه رو داشته باشند .

ساختمان دانشگاه از 2 قسمت تشکیل میشه .

قسمت اول ساختمان اداری دانشگاهه که در بهشتی 2 جنب آ بفای چناران واقعه ( به ساختمان آموزش معروف شده ) .

قسمت دوم دانشگاه درقسمت جنوب چناران و نرسیده به شهرک صنعتی قرار داره .

که شامل کلاسها و کارگاه های آموزشی میشه .

این ساختمون سال 87 به بهره برداری رسید .

ساختمان دانشگاه چناران

 تشکل های دانشجویی دانشگاه :

بسیج دانشجویی : فعالیت های علمی فرهنگی اجتمائی سیاسی و....

انجمن های علمی : همون طور که از اسمش پیداست فقط کارهای علمی .

کانون هلال احمر : همون طوری که مشخصه فعالیت هایی در راستای اهداف هلال احمر ایران

و....

آشنایی بیشتر رو هم میتونید با ورود به دانشگاه ومشاهده کنید.

 

مجموع نظرات :  6
نظرات کاربران

1390,6,22 - 19:39
نویسنده : شمس
بیچاره اوناییکه میخوان بیان چناران درس بخونند ازماکه گذشت شاید برا بقیه خوب باشه
1390,6,22 - 20:24
نویسنده : کی گفته
دانشگاه به این توپی
ظرفیت کلاس هاش مناسبه
مثل مشهد 250 نفری نیست
همه استادا و مسئولین هم کم کم میشناسنت
1390,6,27 - 19:21
نویسنده : آشنا
با سلام و خسته نباشید.
یه زمانی این دانشگاه یه سایت داشت الان چی؟ بچه ها برنامه های درسی واموزشی رو از کجا ببینن؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
1390,6,27 - 23:32
نویسنده : یا علی
سلام جناب آشنا

مجموعه سایت بسیج با مراجعه به آموزش دانشگاه گفت آمادگی داره که اطلاعیه و برنامه کلاسی و .... رو توی سایت خودش بگزاره اما این پیشنهاد رو رد کردند

حالا حضرت عالی میتونید با مراجعه به سایت pnum.ac.ir دانشگاه پیام نور مشهد فقط برنامه کلاسی اونم به صورت مختصر دریافت کنید
1390,8,27 - 02:09
نویسنده : عادله
قول بدهید نخندیم......
به سرآستین پاره ی کارگری که دیوارت را می چیند و به تو می گوید،ارباب

نخند

به پسرکی که آدامس می فروشد و تو هرگز نمی خری.

نخند

به پیرمردی که در پیاده رو به زحمت راه می رود و شاید چندثانیه ی کوتاه معطلت کند.

نخند









به دبیری که دست و عینکش گچی است و یقه ی پیراهنش جمع شده.

نخند

به دستان پدرت،

به جاروکردن مادرت،

به همسایه ای که هرصبح نان سنگک می گیرد،

به راننده ی چاق اتوبوس ،

به رفتگری که درگرمای تیرماه کلاه پشمی به سردارد،

به راننده ی آژانسی که چرت می زند،

به پلیسی که سرچهارراه باکلاه صورتش رابادمی زند،

به مجری نیمه شب رادیو،

به مردی که روی چهارپایه می رود تا شماره ی کنتور برقتان را بنویسد،

به جوانی که قالی پنج متری روی کولش انداخته ودرکوچه ها جارمی زند،

به بازاریابی که نمونه اجناسش را روی میزت می ریزد،

به پارگی ریزجوراب کسی در مجلسی،

به پشت و رو بودن چادر پیرزنی درخیابان،

به پسری که ته صف نانوایی ایستاده،

به مردی که درخیابانی شلوغ ماشینش پنچرشده،

به مسافری که سوارتاکسی می شود و بلند سلام می گوید،



به فروشنده ای که به جای پول خرد به تو آدامس می دهد،

به زنی که باکیفی بردوش به دستی نان دارد و به دستی چندکیسه میوه وسبزی،

به هول شدن همکلاسی ات پای تخته،

به مردی که دربانک ازتو می خواهد برایش برگه ای پرکنی،

به اشتباه لفظی بازیگرنمای- ، دنیا ارزشش را ندارد که تو به خردترین رفتارهای نابجای آدمها بخندی

که هرگز نمیدانی چه دنیای بزرگ و پردردسری دارند

آدمهایی که هرکدام برای خود وخانواده ای همه چیز و همه کسند!

آدمهایی که به خاطر روزیشان تقلا می کنند،

بارمی برند،

بی خوابی می کشند،

کهنه می پوشند،

جارمی زنند

سرما و گرما می کشند،

وگاهی خجالت هم می کشند،…….خیلی ساده


1390,8,27 - 02:17
نویسنده : عادله

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و پرسید:




“ می‌گویند فردا شما مرا به زمین می‌فرستید اما من به این کوچکی و بدون هیچ کمکی چگونه می‌توانم برای زندگی به آنجا بروم؟






خداوند پاسخ داد:




“ از میان تعداد بسیاری از فرشتگان، من یکی را برای تو در نظر گرفته‌ام او از تو نگهداری خواهد کرد.اما کودک هنوز مطمئن نبود که می‌خواهد برود یا نه: “ اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و اینها برای شادی من کافی هستند.” خداوند لبخند زد: “ فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد. تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود.” کودک ادامه داد:‌“ من چطور می‌توانم بفهمم مردم چه می‌گویند وقتی زبان آنها را نمی‌دانم



.”


خداوند او را نوازش کرد و گفت: “




فرشته تو زیباترین و شیرین‌ترین واژه‌هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.” کودک با ناراحتی گفت: “ وقتی می‌خواهم با شما صحبت کنم چه کنم؟” اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت: “ فرشته‌ات دستهایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد خواهد داد که چگونه دعا کنی.” کودک سرش را برگرداند و پرسید: “ شنیده‌ام که در زمین انسان‌های بدی هم زندگی می‌کنند چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟” - فرشته‌ات از تو محافظت خواهد کرد. حتی اگر به قیمت جانش تمام شود. کودک با نگرانی ادامه داد: “ اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی‌توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.” خداوند لبخند زد و گفت: “ فرشته‌ات همیشه درباره من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت. گرچه من همیشه در کنار تو خواهم بود.” در آن هنگام بهشت آرام بود اما صدایی از زمین شنیده می‌شد. کودک می‌دانست که باید به زودی سفرش را آغاز کند. او به آرامی یک سوال دیگر از خدا پرسید: “ خدایا اگر من باید همین حالا بروم لطفاً نام فرشته‌ام را به من بگو.” خداوند شانه او را نوازش کرد و پاسخ داد: “ نام فرشته‌ات اهمیتی ندارد. به راحتی می‌توانی او را مادر صدا کنی.



شما هم نظر بدهید
نام شما
پست الکترونیک
وب سایت
شکلک ها
لطفا کد امنیتی مقابل را عینا وارد کنید: